سلام مولایماز کودکی به من گفته اند که شما مرا میبینی و صدایم را میشنوی. هر روز که زیر سایه ی شما و با لطف پروردگارم بزرگتر شدم بیشتر به حقیقت این موضوع پی بردم و حال آمده ام تا درد دلم را به شما بگوییم...خسته ام آقا...خسته ام از دیدن اشک کودک فلسطینی...خسته ام از دیدن کودک گرسنه ی یمنی...خسته ام از شنیدن صدای شیون مادران...خسته ام از این همه ظلم...یا صاحب الزمان...هر روز به امید کنار رفتن ابرها و نمایان شدن چهره زیبایتان از خواب برمیخیزم...هر روز به امید فرا رسیدن حکومت عدل چشمانم را باز میکنم...و غروب جمعه نا امید تر از همیشه اشک میریزم و از خدا میخواهم آخرین جمعه ی فراغ باشد...یا حجت بن الحسن...بیا ...بیا که ما همه به تو نیاز داریم...بیا و دست ما را بگیر که محتاج وجود پر مهر تو اییم...بیا مهدی جانم...
برچسب:
نویسنده: یلدا هاشمی
وقتی چهارشنبه ساعت هنر برای انجام تکلیفم انتخاب کردم که بنویسم " امام زمان " دیگه نتونستم صبر کنم و تا رسیدم خونه شروع کردم به کامل کردن طرح و با خودم میگفتم باید تا جمعه تکمیلش کنم که اگه شما این جمعه اومدید بهتون نشون بدم...صبح که از خواب بیدار شدم یه نگاهی به طرحم کردم و گفتم یعنی میشه امروز چهره ی زیباتون رو ببینم؟! یعنی میشه طرحم رو بهتون نشون بدم؟! ولی نشد... یعنی نیومدین...ولی من هنوز منتظرتونم انشاالله که جمعه بعد میایید و دنیا رو پر از صلح و دوستی و عدالت میکنید امام مهربونم...
برچسب:
نویسنده: یلدا هاشمی